تبليغاتX
دنیای وارونه...
 

سال نو مبارک...

سلام به شما دوستان عزیزم

سال نو رو به همه شما عزیزان تبریک میگم امیدوارم سال جدید سالی سرشار از خاطرات زیبا باشه وبه هر چی آرزو دارین برسین

 

سال نو مبارک

 

سال نو مبارک


 

نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت


پنجره...!

سلام می کنم خدمت همه شما دوستان عزیزم

 

ببخشید که تو آپ کردن تاخیر داشتم

 

امیدوارم بعد از این مدت طولانی از آپ امروزم خوشتون بیاد

 

 

از همه دوستانی هم که تو این مدت نظر دادن و به من سر زدن ممنونم.

 

مطلب اول با عنوان پنجره...! نوشته یکی از دوستان عزیزمه که تو آپ امروزم قرار دادم

 

 

 

  پنجره...!

 

 پنجره...!

 

بی تو به نهایت کوچه نگاه می کنم

 

از پشت پنجره صدای کفش هایت را در فضای خالیه کوچه جست و جو

 

می کنم

 

خطا هایم را به یاد می آورم ، افسوس روزهای خوش گذشته را

 

می خورم...

 

دیری نمی گذرد که آسمان نیز همصدا با دلم غبار آلود می شود

 

دیگر چشم هایم سوی قبل را ندارد

 

با این وجود باز هم خیره به کوچه می مانم!

 

شاید برای یک بار دیگر فقط نگاهی به وسعت یک نظر به تو اندازم

 

شبها و روزها سپری می شود...

 

شبها با مهتاب همدل می شوم...

 

روزها با باد نغمه سر می دهم...

 

من اینجا در فاصله ای دورتر از ناکجا از تو انتظار می کشم

 

فاصله ای نه به دلیل دوری راه...!

 

بلکه...

 

به دلیل دوری دل تو از من

 

به خاطر خطاهایی نابخشودنی از جانب من

 

که همه و همه از بسته بودن چشم دلم

 

به روی منظرۀ زیبای عشق و تو بوده

 

اکنون که می خواهم آن منظره را ببینم

 

به کویری سخت تشنه محبت و بیزار از عشق بر می خورم

 

که چگونه آرام آرام ازبین می رود

 

آری جای عشق در دلت کینه یا شاید نفرتی هنگفت فوران کرده

 

می خواهم باز گردم!!!

 

ولی چگونه نمیدانم...!

 

نه میتوانم توقعی مبنی بر بخششت داشته باشم

 

نه می توانم دست بکشم

 

چگونه این همه رنج بر تو فرستادم نمی دانم؟!

 

چگونه تو را از خود راندم؟!

 

فقط می دانم دوستت دارم...

 

ولی تا ابدیت خود چشم به راه قدمهایت از این کوچه خواهم ماند

 

و وصیت می کنم مرا در دیوار زیر پنجره به خاک سپارند

 

که شاید به مزارم بیایی و بتوانم نظاره ات کنم

 

ولی افسوس که آن هنگام دیگر صدایم را نمی شنوی...!!!

 

                                        

 

عشق!!!

 

 

عشق چيست؟؟؟؟

 

 

به کودکی گفتند: عشق چیست؟ گفت : بازی...

به نوجوانی گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازی...

به جوانی گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت...

به پيرمردی گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر...

به عاشقی گفتند : عشق چيست؟

چيزی نگفت آهی كشيد و سخت گريست...

به گل گفتم: عشق چيست؟ گفت : از من خوشبو تره...

به پروانه گفتم: عشق چيست؟ گفت :از من زيبا تره...

از آتش پرسيدم عشق چيست؟ گفت:از من سوزانتره...

از شمع پرسيدم عشق چيست ؟ گفت :از من عاشقتر...

از خودش پرسيدم عشق چيست ؟ گفت: نگاهی بيش نيستم...

اگر از شما بپرسندعشق چيست ؟شما چه می گویید؟

 


 

نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 17:15 موضوع شعر و مطالب زیبا | لینک ثابت


خداحافظ تا یک ماهه دیگه!!!

 

سلام به همه شما دوستان گلم

من یه مدتی سرم خیلی شلوغه و فرصتم خیلی محدوده. می دونم که خیلی وقته آپ نکردم ولی

آمدم تا ازتون یه خداحافظی یک ماهه بکنم. یک ماهه دیگه برمیگردم وانشالله با فرصت بیشتر

آپهای جدیدی رو تو وبم می گذارم.

از همه دوستانی که همیشه به من سر میزنن و من رو از آپهای جدیدشون با خبر میکنن و

همینطور از اون دسته از عزیزانی که برای اولین بار به وبلاگم سر زدن و نظر دادن ممنونم.

من تمام کامنت های شما عزیزان رو میخونم و تا جایی که تونستم سعی کردم پاسخ هم بدم ولی

اگر پاسختون رو ندادم امیدوارم که ناراحت نشین و به دل نگیرین. مطمئن باشین حتما به

وبلاگتون سر زدم ولی فرصت گذاشتن کامنت رو نداشتم.

تو این یک ماه هم حتما نظراتتون رو میخونم و چک می کنم ولی اگر پاسخ ندادم ناراحت نشین

لطفا. وقتی برگشتم تمام محبتهای شما عزیزان رو جبران می کنم.

عید غدیر رو هم به همه شما تبریک میگم.

تا یه سلام دیگه همه شما دوستان عزیزم رو به خدای بزرگ میسپارم.


 

نوشته شده توسط آرزو در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 9:28 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم تکراری شده بود!!!

سلام به شما دوستان عزیزم

بابت تاخیر طولانی برای آپ کردن معذرت میخوام

امیدوارم که ازآپ امروزم خوشتون بیاد

منتظر نظرات شما عزیزان هستم

دوستت دارم تکراری شده بود!!!

 

هر روز و همیشه چشمهایش به او بود، خیلی دوستش داشت، تنها به او فکر می کرد.چند روزی گذشت، بعد از این همه انتظار توانست با او صحبت کند وقتی شروع کرد، از خوشحالی نمی دانست چه بگوید، نزدیک بود همه چیز را خراب کند اما خوب شروع کرد.
یک روز حرفی در دلش مانده بود که می خواست به او بگوید ولی موقعیتش فراهم نمی شد، تا بالاخره اسمش را صدا زد و گفت: دوستت دارم.
طرف مقابلش از این حرف خیلی تعجب کرد؛ ارتباط آنها ظاهرا با هم خوب بود، تا یک بار همان طرف به او گفت دیگر نمی خواهم تو را ببینم، اما او واقعا دوستش داشت و از او خواهش کرد تنهایش نگذارد، او بعد از این همه اصرار قبول کرد که باز هم با او بماند.
روزها گذشت‌، چندین ماه گذشت، سالها گذشت، یک روز به او گفت عاشقت شدم.او خیلی بیشتر از دفعه قبل تعجب کرد، اما بعد از چند روز و شاید چند ماه و حتی بیشتر؛ شاید سالها، جمله عاشقت هستم پشت سر هم گفته می شد، دیگر برای او تکراری شده بود، در کل دوستت دارم تکراری شده بود.
روزی عاشق داستان ما، دید دیگر عاشق بودنش برای او اهمیتی ندارد، تصمیم گرفت برود و بیشتر از این عمر خودش و او را تلف نکند، اما با خودش می گفت من هنوز دوستش دارم، با اینکه او خیلی اذیتش کرده بود، اما گفت اگر یک روز بفهمم عاشق من است، اگر بفهمم واقعا از عمق وجود و قلبش من را دوست دارد، باز هم پیش او بر می گردم، یک ماه و شاید سالها گذشت و عشقی در او ندید. به قولی که به خودش داده بود عمل کرد و رفت…روزها گذشت ، ماه ها گذشت ، سالها گذشت و دیگر هیچ موقع نیامد، کسی که دوستش داشت هیچ موقع عاشقش نشد و شاید نبود…

 

                                                             

 

آتش امید

 

آتش امید

تنها بازمانده‌ي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.
او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.
سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.
اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.
متاَسفانه بدترين اتفاق مممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"
صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.
كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسيد:
"
شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"
آنها جواب دادند:
"
ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم."

وقتي اوضاع خراب مي شود' نا اميد شدن آسان است.
ولي ما نبايد دلمان را ببازيم ' چون حتي در ميان درد و رنج ' دست خدا در كار زندگي مان است.
پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند.

 


 

نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 1:29 موضوع داستان های کوتاه | لینک ثابت


آسمان آبی...

سلام من برگشتم و یه دنیا تشکر بابت لطفی که داشتین

 

توجه :

 

عذر خواهی از تمام دوستان عزیزی که پاسخ نظراتشونو هنوز ندادم.

من یه مقداری به دلیل پروژه ها و جابحایی منزلمان فرصت آمدن به نت رو نداشتم.

ممکنه کمی دیر بیام و یه کمی انتظارتون طولانی بشه اما مطمئن باشین تو اولین فرصت به همه شما عزیزان سر می زنم و پاسخ محبتاتونو میدم.

 

   سلام می کنم خدمت همه شما دوستان عزیزم 

 که منو تنها نمی گذارین و با نظراتتون من رو خوشحال می کنین 

 

       روز مادر رو به تمام مادرهای گل در هر جای دنیا که هستن تبریک می گم   

 

مخصوصا به مادر گلم که با تمام وجودم عاشقشم ، که اگه تمام هستیم رو هم به پاش بریزم بازم کمه

 

 

 

  TinyPic image

 
آسمان آبی آبی ست، مگر شک داری
؟


بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد ، بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد ،
بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم بامن دشمنی کند، آرزوهایم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند ...
ولی باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنیا خواهم گرفت .
می گویند :" خواستن توانستن است" ...
می گویند:" تنها کسی نمی تواند که نا امید است".
اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند ؟
نخواهد برخیزد و بایستد؟
همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی درپی دارد ولی من نا امید نیستم،
باز هم می گویم: "من از سلاله ی درختانم تنفس هوای مانده ملولم می کند ... پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ."
من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند، من به میدان زندگی پشت نمی کنم، هرگز!!!
من سهمم را از زندگی خواهم گرفت ، من می خواهم معجزه کنم ، مگر نه اینکه خداوند معجزه را به دستان برگزیدگانش جاری می سازد ؟و مگر نه اینکه او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم ...
حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببیند ... پاهایم را تا زانو قطع میکنم، تا باز هم ایستاده باشم .
...معجزه یعنی من ، یعنی تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهیم کرد، شک نکن

آسمان آبی آبی ست، مگر شک داری ؟

زندگی سهم کمی نیست ، مگر شک داری ؟

در رگ زنده ی این هستی خواب آلوده

باور معجزه جاری ست ، مگر شک داری ؟

 

 

                                           

 

عشق چیست؟

 

 

 شاگردی از استادش پرسید ((عشق چیست؟))
استاد در جواب گفت به گندم زار برو و پر
خوشه ترین شاخه را بیاور.اما در هنگام عبور
از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به
عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی
برگشت . استاد پرسید ((چه اوردی؟))
و شاگرد با حسرت جواب داد ((هیچ !هرچه جلو
می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به
امید پر پشت ترین ان ها تا انتهای گندم زار
رفتم.))
استاد گفت عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید پس(( ازدواج چیست؟))
استاد به سخن امد که به جنگل برو وبلندترین
و زیباترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته
باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی.
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی
برگشت.
استاد پرسید:((چه شد؟))
او در جواب گفت به جنگل رفتم و اولین درخت
بلندی را که دیدم انتخاب کردم. ترسیدم که اگر
جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.
استاد گفت ((ازدواج یعنی همین!!!))

 

 


 

نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 17:0 موضوع شعر و مطالب زیبا | لینک ثابت


من هنوزهم خیلی تنهام...

 

TinyPic image

 

 

 

یه روز بهم گفت: « می خوام باهات دوست باشم؛ آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام.»

 

بهش لبخند زدم و گفتم:« آره می دونم.فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام»

 

یه روز دیگه بهم گفت :« می خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام»

 

بهش لبخند زدم و گفتم :« آره می دونم. فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام.»

 

یه روز دیگه گفت:« می خوام برم یه جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه. بعد که همه چیز

 

روبراه شد توهم بیا. آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام.»

 

بهش لبخند زدم و گفتم:« آره می دونم.فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام»

 

یه روز تو نامه اش نوشت: « من اینجا یه دوست پیدا کردم. آخه می دونی؟ من اینجا خیلی

 

تنهام.»

 

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:« آره می دونم. فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام.»

 

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:« من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم.

 

آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام.»

 

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:« آره می دونم. فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام.»

 

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم میکنه

 

اینه که نمی دونه من هنوزهم خیلی تنهام...

 

                                            

 

 

TinyPic image

 

 

 

 

استادى در شروع کلاس درس، ليوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقيقاً وزنش چقدر است. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هيچ اتفاقى نمی‌افتد.
استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟
يکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد مي‌گيرد.
حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد ديگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گيرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.
استاد گفت: خيلى خوب است. ولى آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه بايد بکنم؟
شاگردان گيج شدند: يکى از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت: دقيقاً. مشکلات زندگى هم مثل همين است.
اگر آنها را چند دقيقه در ذهن‌تان نگه داريد، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد.
اگر بيشتر از آن نگه‌شان داريد، فلج‌تان می‌کنند و ديگر قادر به انجام کارى نخواهيد بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد.
به اين ترتيب تحت فشار قرار نمی‌گيريد، هر روز صبح سرحال و قوى بيدار می‌شويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشى که برايتان پيش می‌آيد، برآييد!
دوست من، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذار. زندگى همين است!

 

 

 از همه شما دوستان عزیزم که نظر دادین و به من سر زدین ممنونم

 

لطفا تو خبر نامه که انتهای صفحه هست عضو بشین تا وقتی آ پ کردم خبرتون کنم.

 

به این وبم سر بزنین خوشحال میشم اگر نظرتونو بگین.

 

سام و آرزو


 

نوشته شده توسط آرزو در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 14:57 موضوع داستان های کوتاه | لینک ثابت


بالهایت را کجا گذاشتی؟

بالهایت را کجا گذاشتی؟

 

 

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده گفت : اما من درخت نیستم تو   

 

نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی.

 

پرنده گفت:من فرق درخت ها و آدم ها را خوب میدانم.اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه    

 

می گیرم.

 

انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.

 

پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

 

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

 

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته

 

است.

 

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است. اما اگر تمرین نکند فراموش می شود.

 

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ